تبليغاتX
دنیای راه راه - سفر خوشمزه! (2)

شنبه ۱۳/۵
يكي دو روز ِ مانده به اردو، تقريبا در دفتر توسعه سپري مي‌شود... همه‌اش گير طراحي يكي دو صفحه كاغذم! -البته اين هيچ ربطي به استعداد و اين‌ها ندارد و صرفا به خاطر حساسيتي است كه در كارها دارم و ظرافتش!-

سه شنبه ۱۶/۵
امروز، موعد مقرر است و كم‌كم آماده مي‌شوم بروم دفتر توسعه... شيرازي‌ها اولين نفراتي هستند كه مي‌رسند. وارد دفتر كه مي‌شوي اصلا فكر نمي‌كني كسي آن‌جا باشد، از بس كه سكوت همه جا را فراگرفته و جيك از رفقايمان در نمي‌آيد.  عطر نماز و منتظر و پرستوی دل از جمله بلاگرهاي شيرازي حاضر در اردو هستند.
بعد از صرف ناهار(حسابي نمك‌گير دفتر توسعه شديم در اين سفر!) به اردوگاه مي‌رويم: سازمان ملي جوانان قم، انتهاي خاك‌فرج... تا شب، تهراني‌ها و چند نفر ديگر از قم و تبريز به جمع‌مان اضافه مي‌شوند. جالب است كه در اين ميان، شقایق را مي‌بينم. از بچه‌هاي دبيرستانمان و تك‌خوان گروه تواشيح‌مان... يادش بخير! حالا براي خودش يك پا خبرنگار شده است؛ ولي مثل همان روزها گرم است و صميمي و پرحرارت. هم‌رشته‌ درآمديم و هم‌زمان هم فارغ‌التحصيل شده‌ايم!

شب اول گرد هم مي‌نشينيم جهت معارفه: نام و نام خانوادگي و نام وبلاگ و آيدي و ميزان تحصيلات و بعضا سن.(توجه داريد كه سن خانم‌ها از موضوعات همواره سِكرت بوده و در اين جمع برخي- از جمله بنده- اغفال شدند و سنشان را لو دادند كه همه‌اش تقصير اين تهراني‌ها بود!)
برنامه‌ها رسما از صبح روز چهارشنبه با كلاس پربار جناب آقاي دكتر مؤذن آغاز مي‌شود... صبح‌ها دو كلاس و بعدازظهرها نيز دو كلاس ديگر برگزار مي‌شود و در انتهاي هر كلاس هم پرسش و پاسخ به اضافه‌ي پذيرايي! 

حواشي امور هميشه از اصلش ماندگارتر مي‌شوند؛ مثل حواشي همين اردو.
روز پنجشنبه(۱۸/۵) فراموش نشدني است! صبح مي‌رويم مسجد مقدس جمكران(جاي شما خالي!). صبحانه هليم است (باز هم جايتان خالي!) و اضافي آن را كاسه كاسه مي‌دهيم به ملت زائر و مسافر... بعد مي‌برندمان به جايي كوهستاني و تفريحي كه اسمش را گذاشته‌اند دهكده و ِسف. معنايش چيست و چرا اين اسم را برايش انتخاب كرده‌اند نمي‌دانم؛ همين قدر مي‌دانم كه هوايش عالي است و البته سخنان سركار خانم علاسوند از آن عالي‌تر!
از ساعت ۱ بعدازظهر منتظر ناهار مي‌شويم. ماشين حامل ناهار، به دلايلي مثل مسير اشتباه و خرابي، دير مي‌رسد. هر چه خودداري مي‌كنيم و زبان به دهان مي‌گيريم و خودمان را از جمع دور مي‌كنيم كه قار و قور شكممان ضايعمان نكند، فايده ندارد؛ تا ساعت دو، دو و نيم كه ديگر اين حالت به همه سرايت مي‌كند و دست از تظاهر و انكار مي‌كشيم. همه يك‌دل مي‌شويم و بحث مي‌كنيم بر سر اين كه چي شده كه ما را مي‌آورند در يك جاي دور از شهر كه صدايمان به جايي نمي‌رسد و بعد هم ناهاري در كار نيست!... كم‌كم مي‌رسيم به اخفائات پشت صحنه‌! در عرض چند دقيقه بين همه چيز ارتباط برقرار مي‌شود. بين اين كه اين‌جا موبايل‌ها آنتن نمي‌دهد... و برخلاف روز قبل، بهمان تغذيه‌ي نيم روز نداده‌اند... و امروز پنجشنبه است... و استاد كلاس بعدازظهرمان يك روحاني سيد است... و از درختان زردآلويي كه ديشب وصفش را شنيده بوديم خبري نيست(براي كسب اطلاعات بيشتر بايد در اردو مي بوديد!) و... و ارتباط همه‌ي اين‌ها با ما، وبلاگ‌نويسان نخبه(!!!)... بعضي كه حالشان وخيم‌تر است دچار توهم مي‌شوند و بعضي هم از طرف جمع وصيت‌نامه‌اي مي‌نويسند تا عبرت آيندگان شود!!!
و خلاصه اين وضع ادامه دارد تا ساعت ۳ كه به سلامتي چلومرغ‌مان مي‌رسد و در عرض چند ثانيه همه چيز به حالت عادي خود برمي گردد؛ از جمله توهمات!

شب آخر، جشني مي‌گيريم به مناسبت عيد مبعث و تولد گل سرخ. (بعدش افسوس خودم كه چرا نگفتم تولد من هم هست! كي به كي بود؟! حالا گيريم كه تولدمان هم پنج شش ماه پس و پيش مي‌شد؛ طوري نمي‌شد كه!)

تولد گل سرخ

علي‌رغم اين كه خيلي‌هامان از قبل هيچ شناختي نسبت به هم نداشتيم و حتي نام وبلاگ‌هاي يكديگر را هم نشنيده‌ايم اما همه با هم رفيق شده‌ايم؛ آن‌قدر كه شب نشيني‌هايمان مي‌شود محفل نقل خاطرات با حضور خانم‌ها نقوي و شريعتمدار(از دفتر زنان و خانواده‌ي رياست جمهوري). 

يك‌شنبه ۲۱/۵
ديشب را به مقصد شيراز در راه بودم. درست مثل وقت آمدن خلوت است و باز هم دو صندلي براي يك نفر! دائم اردو و بچه‌ها و اتفاقات و جريانات آن از ذهنم مي‌گذرد (البته منظورم از "دائم" همان نيم ساعتي است كه در راه برگشت بيدارم! )
برخي چهره‌ها فراموشم نمي‌شوند. شهيده و نجابت و آرامشش. كوثر و دوقلوهايش. سادات موسوي و محمدجواد پرانرژي‌اش كه يك در ميان، كلامش اين بود: اتيته (جهت اطلاع از معناي دقيق اين كلمه و مصداقش هيچ كمكي نمي‌توانم بكنم!)  سركار خانم نقوي و يك‌رنگي و بي‌ريايي‌اش –كه قبل‌ترها هم در موردش گفته بودم-. حميده و پاكي‌اش. پرستوي دل و صبوري و فهم و دركش. راضيه و كوچولوي دو ماهه‌اش و خواهر صبور و همراهش. منتظر و م.ك و بامعرفتي‌شان. فاطمه و برگه‌هاي حضور و غياب و روحيه‌ي حساسش. هاجر و متانتش. نجمه و وقارش. زينب و سكوت و ادبش. فاطمه و چابكي و خونسردي‌اش. گلدختر و گل‌دختري‌اش! ... ... و آقايان فضل‌الله‌نژاد و پسرش. منبرنت و شور زدنش. احسان‌بخش و سردبيري خط خطي‌اش(!). سرداربی‌قالی و ملانقطي بودنش. اجرایی و جيم شدنش. فخري و كم‌حرفي‌اش. بهرامي و رندي‌اش(!)... (جهت كسب اطلاعات بيش‌تر مي‌توانيد كليك كنيد!)

دلتنگ دوستان مي‌شوم. تجربه‌ها را ارج مي‌نهم و دوستان را به خاطر مي‌سپارم. پلك‌هايم سنگين مي‌شود و... 

سفر، خوشمزه است و وقتي پشت سرش جريان غير منتظره‌اي مثل الحاق به يك مجموعه‌ي جديد باشد، خوشمزه‌تر مي‌شود؛ به خوشمزگي همان چلومرغ بعد از چند ساعت گرسنگي!

ضمنا گزارش‌هاي اردو رو مي‌تونيد از اينجا پي‌گيري كنيد.

نوشته شده توسط کوثر در روز سه شنبه 23 مرداد1386 ؛ ساعت 12:59 |