چهارشنبه ۱۰/۵
مسافرم و توپم پر است. با يک آدم صبور صحبت ميکنم، خالي ميشوم و آمادهي سفر!
بايد بروم قم براي امتحانات. ميروم، اما نه براي امتحانات؛ اول از همه ميروم که رفته باشم! بعد ميروم که آب و هوايي عوض کنم؛ زيارتي داشته باشم و ديداري تازه کنم.
از دم در ترمينال عدهاي ايستادهاند و التماس ميکنن: تهران، قم، اصفهان... من از قبل بليط دارم. درست مثل سال پيش اتوبوسها خلوتند. دو صندلي براي يک نفر؛ مثل من! انگار سهميهبندي تأثيري بر اين قسمت از حمل و نقل نداشته است؛ نه شلوغ است و نه قيمتها افزايش داشته!
در اتوبوس جاگير ميشوم؛ ولي اين بار بي هيچ احساسي! نه احساس غرور و استقلال از سفر کردن به تنهايي و نه احساس تنهايي... نه ذوقي و نه اضطرابي... عينهو سيب زميني!
مثل اين است که از دم در خانه، سوار اتوبوسهاي شهري شدهام و دارم ميروم به سمت دانشگاه؛ اما کمي دورتر!!!
هنوز حرکت نکرده، «اخراجيها» مهمان اتوبوس ميشوند. اين بار به قصد تفريح نگاه ميکنم؛ بيشتر ميخندم و کمتر تأسف ميخورم! هنوز فيلم به نيمه نرسيده که پلکهايم روي هم ميافتد تا وقت شام و نماز(اصولا در اتوبوس هيچ کاري مفيدتر از خوابيدن نيست!).
ساعت ۱۰ که ميشود نماز خوانده و شام خورده سوار اتوبوس ميشويم... همه خوابند و من در انديشهي اين که چرا خوابم نميبرد! به ناچار مشغول نوشتن ميشوم؛ زير نور کم رمق موبايل و روي يک تکه کاغذ که انگار خدا رسانده -خيلي کم پيش ميآيد که دفترچهاي دم دست نداشته باشم- مشغول نوشتن هستم که اس ام اسي مي رسد و زهرهام ميترکد و احتمالا چرت يکي دو نفر را هم پاره ميکند!...
(از معدود اتوبوسهايي است که به قاعده خنک است و در آن –به جاي ديمبيلي دامبو- موسيقي سنتي پخش مي شود و ساعت و تاريخش به روز است!)
... ميروم که بخوابم!
پنجشنبه ۱۱/۵
از اتوبوس که پياده ميشوي، رانندگان قمي اجازه نميدهند احساس غربت کني! فصل امتحانات جامعةالزهرا را ميدانند و طلابش را از بين مسافرين تشخيص ميدهند. اولين گزينهي پيشنهادي آنها حرم است و بعد جامعةالزهرا! چانه ميزنم و يکيشان را به هزار تومان راضي ميکنم...
شهر، يک دست سياهپوش شده است. امروز روز تشيع پيکر پاک مرحوم آيت الله مشکيني است.
نفس عميقي ميکشم. احساس خوبي دارم. انگار بعد از يک تنگي ِ نفس طولاني، ماسک اکسيژن زدهام! چقدر شيراز هوايش سنگين شده بود. اينجا ديگر براي خودت کسي هستي؛ هر چند بي نام و نشان! اما هستي و صرف بودنت و آن چه هستي مهم است نه چيز ديگر!!!
ساعت ۵:۳۰ صبح است که ميرسم به جامعه(جهت اطلاع از جزئيات بيشتر سفر، ميتوانيد به دفترچهي خاطراتم رجوع كنيد! )
ساعت ۱۱ اولين امتحان را دادهام. با گلدختر قراري گذاشتهايم و بعد از مدتي طولاني ديداري تازه ميكنيم... زيارت نامهاي ميخوانيم و بعد از يك ساعت صحبت و تعريف، ميرويم به سمت دفتر توسعه... دفتر توسعهي وبلاگ ديني.
كوچهاي باريك و دري سبز رنگ.... "آقاي..." با دوچرخهاش سر ميرسد(جهت كسب اطلاعات دقيقتر در مورد "..." ميتوانيد تحقيق كنيد!)
-شايد يكي از دلايل استفاده از دوچرخه به جاي ماشين، همين باريك بودن كوچه باشد!(چه حسن تعليلي!)-
وارد دفتر كه ميشوم اطراف را برانداز ميكنم تا نام و نشاني از دفتر توسعه پيدا كنم. تلاشم مؤثر واقع مي شود. يك پلات چند در چند(!):

بعد از كمي تأخير (۲ ساعت!) جلسهاي برپا ميشود... قرار است اردويي برگزار شود تخصصي، ویژهي بانوان وبلاگنويس به اسم طهورا. براي وبلاگنويسان سرتاسر كشور. عناوين كلاسها و نام اساتيدش آدم را وسوسه ميكند. جلسه كه تمام ميشود من تازه كمي در جريان اردو قرار ميگيرم!
گلدختر پيشنهاد ميكند بعد از اتمام امتحاناتم، در قم بمانم تا هم در اردو شركت كنم و هم كمكش باشم. قبول ميكنم. قبول ميكنند و ميشوم وردست گلدختر...
چون شرح سفر طولانيه، ناچار بايد بگم:
ادامه دارد...