تبليغاتX
دنیای راه راه - روايت تصويري اردو

چند روزي طول كشيد تا اين صفحه را آماده كنم. اما بالاخره امشب كارش تمام شد. اين هم عكس‌هايي كه هر كدامش حامل خاطره‌هاي زيادي است.

اين‌جا راه آهن انديمشك است. به محض پياده شدن، اغلب بچه‌ها با انواع تجهيزات، اعم از موبايل و دوربين ديجيتال و غير ديجيتال، شروع مي‌كنند به عكس گرفتن. هر كس سوژه‌اي را انتخاب مي‌كند. سوژه‌ي من هم مي‌شود اين دو عكاس!

شكار عكاسان

دوكوهه ايستگاه اول‌مان بود. اين دو عكس از حاج همت و حاج احمد هم، حال و هواي خاصي را به آن فضاي عطرآگين داده بود.

دوكوهه

بالاي يكي از ساختمان‌هاي مخروبه‌ي دوكوهه مي‌رويم تا هم منطقه را به‌تر ببينيم و هم از صحبت‌ها و خاطرات جذاب و بس شنيدني آقاي عسگري مستفيض شويم!

دوكوهه. آقاي عسگري روايت مي‌كند

در حين روايت، عده‌اي هم به شكار تصوير مشغول بودند. ناخواسته من هم يكي‌شان را شكار كردم. نمي‌دانم خودم در طول اردو چند بار شكار شده‌ام!

شكار عكاس

اين‌جا هم شرهاني است. بايد رفت و ديد...

شرهاني

شرهاني را بعد از دوكوهه زيارت مي‌كنيم. قصه‌ي باد و خاك شرهاني هم قصه‌اي شد براي خودش...

شرهاني

باد شديد شرهاني، خاك را به سر و روي‌مان كشيده بود. راوي‌مان مي‌گفت اين را استقبال شهدا بدانيد از خودتان؛ باد خاكي را كه آغشته به اجساد مطهر شهدا و ذره‌هاي خون و پوست و استخوان آن‌هاست، بلند مي‌كند و به استقبال شما مي‌آورد. من اما در انديشه‌ي ديگري بودم كه اين خاك... بماند!

شرهاني و باد و جمعيت خاكي

و بعد علَم به دست مي گيريم و مي‌رويم به سمت جايي كه قتل‌گاهش مي‌خوانند.

شرهاني

شرهاني


اين هم قتل‌گاه چند شهيد كه سال‌ها بعد از جنگ، خودش را نشان مي‌دهد.

قتلگاه

ناهار روز اول كه دير مي‌رسد، بار ديگر خاطره‌ي روز آخر اردوي طهورا در ذهن‌مان زنده مي‌شود!

غذاي روز اول

با توزيع نشريه‌ي بين راهي -كه ذكر خيرش قبلا شده بود- دقايقي، همه مشغول مي‌شدند.

نشريه بين راهي

هميشه اروندكنار كه مي‌روم، احساس غربت عجيبي مي‌كنم. بعد از ساحل اروند و نخلستان‌هاي آن، نيزارش را دوست دارم.

اروندكنار

شب در پادگان حميد مانديم و صبح، صبح‌گاه را در دشت لاله‌ها، كنار پرچم حرم مطهر سيدالشهداء(ع) آغاز مي‌كنيم و با تبرك به پرچم هميشه سرخ امام مظلوم، راهي طلائيه مي‌شويم.

ابي عبدالله

اين‌جا هم طلائيه است... طلائيه همه‌اش ناگفتني است. بايد بروي ببيني، بو كني و بشنوي...

طلائيه

چزابه، نيزاري است وسيع. ني‌هايش را سوزانده‌اند. پارسال آن ني‌هاي بلند، جلوه‌ي ديگري به آن داده بود.

چزابه

چزابه خوب محلي است براي خلوت دل...

چزابه

چزابه


در اين اردو، بحث از وبلاگ و وبلاگ‌نويسي زياد مي‌شد. حتي دست‌هايت كه به رمل چزابه مي‌رسيد، ناخواسته نام وبلاگت را حك مي‌كرد: مادرانه !

رمل‌هاي چزابه

تمام چهار روز سفرمان در استان خوزستان، مهمان اين اتوبوس‌ها بوديم...

اتوبوس‌ها

اين‌جا فتح المبين است. براي اولين بار به زيارت اين منطقه مي‌رفتم. جاي دوست‌داشتني‌اي است.

معبر

فتح المبين هم مثل شلمچه و طلائيه و ... حرف‌ها براي گفتن داشت.

فتح المبين

مسير برگشت، تقريبا همه‌اش را در خواب بودم! يك وقتي بيدار شدم و ديدم اتوبوس ايستاده و بچه‌ها دارند پياده مي‌شوند. اولش خيال كردم براي نماز توقف كرده‌ايم، اما بعد فهميدم دقائقي متوقف شده‌ايم تا هوايي تازه كنيم و از طبيعت زيباي رودخانه لذت ببريم.
تعدادي از خواهران عكس يادگاري مي‌اندازند.

عكس يادگاري

عده‌اي هم كم‌حوصله‌تر از آنند كه از آن بالا بيايند سمت رودخانه. همان‌جا منتظر مي‌مانند تا حركت كنيم!

بي‌حوصله‌ترها!

ماهي بندي نديده بودم تا آن روز! همان‌جا كنار اتوبوس بساطشان را پهن كرده بودند.

ماهي بندي

محمد حسين خانِ جناب مادرانه، روز آخر اصرار عجيبي داشت كه در حالت‌هاي مختلف عكسش را بگيرم...

محمد حسين

و آنچه مي‌ماند، دلتنگي است و خاطراتي كه هر از چند گاهي در ذهنت جان مي‌گيرد...

نوشته شده توسط كوثر در روز 14 فروردين 1387 ؛ ساعت 21:47 | نظرات