دوكوهه ايستگاه اولمان بود. اين دو عكس از حاج همت و حاج احمد هم، حال و هواي خاصي را به آن فضاي عطرآگين داده بود.
بالاي يكي از ساختمانهاي مخروبهي دوكوهه ميرويم تا هم منطقه را بهتر ببينيم و هم از صحبتها و خاطرات جذاب و بس شنيدني آقاي عسگري مستفيض شويم!
در حين روايت، عدهاي هم به شكار تصوير مشغول بودند. ناخواسته من هم يكيشان را شكار كردم. نميدانم خودم در طول اردو چند بار شكار شدهام!
اينجا هم شرهاني است. بايد رفت و ديد...
شرهاني را بعد از دوكوهه زيارت ميكنيم.
قصهي باد و خاك شرهاني
هم قصهاي شد براي خودش...
باد شديد شرهاني، خاك را به سر و رويمان كشيده بود. راويمان ميگفت اين را استقبال شهدا بدانيد از خودتان؛ باد خاكي را كه آغشته به اجساد مطهر شهدا و ذرههاي خون و پوست و استخوان آنهاست، بلند ميكند و به استقبال شما ميآورد.
من اما در انديشهي ديگري بودم كه اين خاك... بماند!
و بعد علَم به دست مي گيريم و ميرويم به سمت جايي كه قتلگاهش ميخوانند.
ناهار روز اول كه دير ميرسد، بار ديگر خاطرهي
روز آخر اردوي طهورا
در ذهنمان زنده ميشود!
با توزيع نشريهي بين راهي -كه ذكر خيرش
قبلا
شده بود- دقايقي، همه مشغول ميشدند.
هميشه اروندكنار كه ميروم، احساس غربت عجيبي ميكنم. بعد از ساحل اروند و نخلستانهاي آن، نيزارش را دوست دارم.
شب در پادگان حميد مانديم و صبح، صبحگاه را در دشت لالهها، كنار پرچم حرم مطهر سيدالشهداء(ع) آغاز ميكنيم و با تبرك به پرچم هميشه سرخ امام مظلوم، راهي طلائيه ميشويم.
اينجا هم طلائيه است... طلائيه همهاش ناگفتني است. بايد بروي ببيني، بو كني و بشنوي...
چزابه، نيزاري است وسيع. نيهايش را سوزاندهاند.
پارسال
آن نيهاي بلند، جلوهي ديگري به آن داده بود.
چزابه خوب محلي است براي خلوت دل...
تمام چهار روز سفرمان در استان خوزستان، مهمان اين اتوبوسها بوديم...
اينجا فتح المبين است. براي اولين بار به زيارت اين منطقه ميرفتم. جاي دوستداشتنياي است.
فتح المبين هم مثل شلمچه و طلائيه و ... حرفها براي گفتن داشت.
مسير برگشت، تقريبا همهاش را در خواب بودم! يك وقتي بيدار شدم و ديدم اتوبوس ايستاده و بچهها دارند پياده ميشوند. اولش خيال كردم براي نماز توقف كردهايم، اما بعد فهميدم دقائقي متوقف شدهايم تا هوايي تازه كنيم و از طبيعت زيباي رودخانه لذت ببريم.
تعدادي از خواهران عكس يادگاري مياندازند.
عدهاي هم كمحوصلهتر از آنند كه از آن بالا بيايند سمت رودخانه. همانجا منتظر ميمانند تا حركت كنيم!
ماهي بندي نديده بودم تا آن روز! همانجا كنار اتوبوس بساطشان را پهن كرده بودند.
محمد حسين خانِ جناب مادرانه، روز آخر اصرار عجيبي داشت كه در حالتهاي مختلف عكسش را بگيرم...
و آنچه ميماند، دلتنگي است و خاطراتي كه هر از چند گاهي در ذهنت جان ميگيرد...