تبليغاتX
دنیای راه راه

استغفرالله! ما که به همچین چیزهایی اعتقاد نداریم، ولی می‌گویند آن‌ور آبی‌ها همه‌اش «زن» و «مرد» می‌کنند و انجمن حمایت از زنان می‌سازند و فمینیست می‌شوند و به «زن» لقب «جنس دوم» می‌دهند. البته ما فرهیخته‌ایم و فمینیسم‌ناپذیر! و خوب می‌دانیم که جامعه متشکل از «زن» و «مرد» است و منظور از «ملت» و «مردم» و «آدم‌ها»، هم زنان هستند و هم مردان...
نوشته شده توسط کوثر در روز دوشنبه 24 فروردین1388 ؛ ساعت 9:30
وقتی یک نفر بر حسب اتفاق، یا حالا بی‌احتیاطی خودش، می‌افتد توی استخری، رودخانه‌ای، چیزی؛ بقیه نمی‌آیند همان‌جا برایش کلاس درس بگذارند که «خوبه، آفرین، یه کمی خودتو شل کن، دست و پا نزن، نترس الان میای روی آب»، یا «صبر کن حالا که توی آبی بیام شنا یادت بدم که غرق نشی!»...

نوشته شده توسط کوثر در روز سه شنبه 18 فروردین1388 ؛ ساعت 8:40

«ما از شهدا هیچی نمی‌دونیم» … «ما شهدا رو نشناختیم».
تا حالا چند بار این جمله‌ها و امثال این جمله‌ها را شنیده‌اید؟ من از شنیدن این جمله‌های تکراری متنفرم. از هر چیزی که شهدا را یک جای بلند بنشاند که دست هیچ‌کسی بهشان نرسد، متنفرم. از اینکه شهدا را پیغمبر و پیغمبرزاده معرفی می‌کنند متنفرم. شهدا هم آدم بوده‌اند؛ درست مثل خیلی از کسانی که دور و برمان می‌بینیم. حالا تو می‌خواهی دقیق‌تر باشد بگو: «آدم‌های خوبی بوده‌اند»؛‌ ولی به خدا از همین دنیا و همین خاک سربرآورده‌اند. از مریخ نیامده بودند که حالا ما هر وقت حرف از جبهه و جهاد شد، همان منبر همیشگی را برویم که آره، آن زمان که جنگ بود، چنین گوهرهایی توی جبهه بودند، چنان انسان‌های وارسته‌ای آنجا جنگیدند. و بعد چند تا خصوصیتی که از شهدا شنیده‌ایم را بکنیم پتک و بکوبیم سر خودمان که: بعله! آن‌ها توی دمای n درجه، فلان کیلو تجهیزات با خودشان حمل می‌کردند و x کیلومتر پیاده توی رمل‌ها و چه‌ می‌دانم، گِل‌ها راه می‌رفتند و از خدا هم غافل نمی‌شدند...

برای به نتیجه رسیدن این بحث، باید اینجا را ببینید.
نوشته شده توسط کوثر در روز دوشنبه 3 فروردین1388 ؛ ساعت 15:55

آقای سپاه که اردوی راهیان نور راه می‌اندازی؛ آدم‌ها نمی‌آیند جنوب که چند روز دور هم باشند و خوش بگذرانند و برای نمکش کمی خاک بخورند! می‌آیند آنجا خودسازی کنند، اقلا تفکر کنند و با سیره‌ی شهدا مأنوس بشوند. توی سیره‌ی کدام شهید، به تعویق انداختن نماز اول وقت بوده که توی اردوی «راهیان نور» از اصول مسلم شده است؟

وقتی عمل‌مان با حرفمان یکی نباشد، حرف می‌شود شعار. حالا قرار است با این شعارها، چه کسانی متحول بشوند؟

نظرات این مطلب را اینجا بخوانید

نوشته شده توسط کوثر در روز دوشنبه 3 فروردین1388 ؛ ساعت 15:53

این روزها بازار انتقاد نسبت به سریال‌های رمضانی خوب داغ است؛ از سایت‌های خبری گرفته تا اخبار صداوسیما. این بازتاب‌ها ضمن این که نشان از حساسیت‌های بینندگان دارد، حکایت از دست‌کم گرفتن فهم بینندگان توسط سازندگان فیلم هم دارد. جای امیدواری است که شاید با این انتقادات، تهیه‌کنندگان تلویزیونی و عوامل صداوسیما، به میزان رشد و شعور مخاطبین واقف شوند!


نوشته شده توسط کوثر در روز پنجشنبه 21 شهریور1387 ؛ ساعت 2:50

شهید مطهری در فصل دوم کتاب سیری در سیره‌ی ائمه‌ی اطهار(ع) بحثی دارند روی انواع جهاد و توضیح مبسوطی در این رابطه می‌دهند و احکام متفاوت هر کدام را ذکر می‌کنند. مبحث جالبی است.
نوع دوم جهادی که ایشان بررسی می‌کنند، جهادی است که به نام دفاع خوانده می‌شود و آن در جایی است که دشمن یا قصد دارد بر مسلمین استیلاء پیدا کند، یا قسمتی از سرزمین آنان را اشغال کند و یا می‌خواهد به اموال و یا نوامیس مسلمین و یا هر امری که برای مسلمین محترم است تسلط پیدا کند. در این‌جا (برخلاف جهاد نوع اول که در آن شرط است که مجاهد بالغ و عاقل و آزاد باشد و  الزاما مرد باشد) بر عموم مسلمین، اعم از زن و مرد، از دور و نزدیک واجب است که در این جهاد شرکت کنند و جالب این‌جاست که این جهاد برخلاف جهاد اول که مشروط شده به امر امام یا منصوب خاص امام، موقوف به امر امام یا جانشین او نیست.
و بعد ایشان از این نوع جهاد مثال می‌زنند به وضعیتی که اسرائیل برای فلسطین ایجاد کرده و می‌گویند این از آن نوع جهادهایی است که شرکت در آن بر هر مسلمانی که از آن اطلاع یابد واجب است و شخص هر چه به آن‌ها نزدیک‌تر باشد وجوبش مؤکدتر است، مگر این‌که بداند نیروی خودشان برای دفاع کافی است.

حالا این حکم را بگذارید کنار تداوم جنگ در فلسطین و لبنان و پیدا کنید پرتقال‌فروشان کم‌فروش را!



»
ترتیب سیر مطالعاتی کتب شهید مطهری را می‌توانید این‌جا ببینید.

نوشته شده توسط کوثر در روز پنجشنبه 20 تیر1387 ؛ ساعت 4:8 |


¤ داشتم به این فکر می‌کردم که طوفان دیگری در راه است، منبرهایی است که سیدمهدی شجاعی رفته است! من را یاد دختران آفتاب می‌اندازد. نمی‌توانم بگویم رمان بی‌مزه یا ضعیفی است! اما مي‌توانم ادعا كنم كه خواندنش را به عنوان يكرمانِ خوب، به كسي توصيه نمي‌كنم!

¤ داشتم به کیمیاگر فکر می‌کردم، و این‌که از بعضی جهات چقدر شبیه «طوفان دیگری در راه است» است. هم سیدمهدی‌ شجاعی و هم پائولو کوئیلو حرف‌هایی داشتند که در قالب رمان بیان کرده‌اند. البته این یک اصل است در اغلب رمان‌ها که اول حرف‌شان می‌آید و بعد رمانش می‌کنند؛ اما انگار در این دو رمان، غلبه با حرف‌هایی است که در دل نویسنده بوده و باید می‌زده است و رمان بستری شده برای حرف‌های دل‌شان.

¤ داشتم فکر می‌کردم که رنگ رمان من او زرد است و نارنجی و گاهی قرمز آتشین! «کیمیاگر» آبی است. با همه‌ی جذابیت‌هایی که «کیمیاگر» برایم داشت؛ یک رمان سرد است و کم هیجان. همه‌اش در مورد یک نفر است با اتفاقات دور و برش. آدم‌هایی که با «مرد جوان» برخورد می‌کنند در حاشیه‌اند. نویسنده همیشه همراه «مرد جوان» است؛ در خیالاتش و در درونش.

¤ داشتم فکر می‌کردم که رمان‌های نارنجی را به رمان‌های آبی ترجیح می‌دهم. رمان‌هایی که توأم با احساسات‌اند و پر از شخصیت‌های تأثیرگذار در مسیر داستان؛ مثل «من او» یا «سووشون»!

¤ داشتم فکر می‌کردم که ارمیا هم همه‌اش حکایت یک نفر است، خیلی شبیه «مرد جوان» ِ کیمیاگر؛ اما برخلاف آن، قرمز است. همه‌اش قرمز است. حتی در آبی‌ترین حالات ارمیا، قرمز مانده است. شاید چون قابل لمس بود؛ چون به واسطه‌ی هنر امیرخانی، قدم‌هایم مچ شده بود با ارمیا؛ چون سردی نم‌ناک جنگل‌های شمال، تا مغز استخوانم رسوخ کرده بود!

¤ داشتم به «طوفان دیگری در راه است» فکر می‌کردم و این‌که غیرواقعی بودن مشخصه‌ی اغلب رمان‌هاست، اما غیرقابل باور بودن نه! و این‌که «طوفان دیگری در راه است»، یک جورهایی رمان مذهبی است؛ اما با اشکالات دینی که این کمی خطرناک است!

***

¤ چهارتا از کتاب‌هایی که اسم آورده‌ام، اتفاقا از همان کتاب‌هایی است که با رفقا خوانده‌ایم و این‌جا نقدشان کرده‌ایم.

نوشته شده توسط کوثر در روز یکشنبه 12 خرداد1387 ؛ ساعت 2:54 |
 

 

 ــ  دانش‌نامه‌ي امام رضا عليه السلام، يك نرم‌افزار است... با دو سي‌دي. كامل‌ترين نرم‌افزار با موضوع امام ‌رضا(ع) در كشور...

ــ اين نرم‌افزار از محصولات مؤسسه‌ي «وصال ياس» است. مؤسسه‌اي متشكل از بانوان...

ــ طراحي زيباي نرم‌افزار حال آدم را جا مي‌آورد!

ــ قبل از پخش و توزيع در كشور، در جشنواره شركتش مي‌دهيم...

ــ سه، ‌چهار نفري عازم تهران مي‌شويم...

ــ  پنجمين جشنواره‌ي رضوي است و دومين جشنواره‌ي آثار مكتوب با موضوع امام رضا(ع).

ــ نرم‌افزار را ارائه مي‌كنيم و پس از تاييد معاونت فرهنگي ارشاد تهران به محل جشنواره مي‌رويم.

ــ غرفه را آماده مي‌كنيم و سي‌دي را به مدت يك هفته در معرض ديد بازديدكنندگان قرار مي‌دهيم.

ــ نرم‌افزار بسيار مورد توجه مدير اداره‌ي كل ارشاد تهران قرار مي‌گيرد، و مورد توجه ساير مسئولين نيز...

ــ آقاي يزداني دبير جشنواره‌ي آثار مكتوب است. از چهره‌اش مي‌توان حدس زد از خطه‌ي شمال است. از همان مديران مردمي است... خاكي و خوش‌برخورد و ساعي...

ــ روز ۲۷ آبان، اختتامیه است. برگزيده مي‌شويم و مورد تقدير قرار مي‌گيريم.

ــ و دست پُر برمي‌گرديم!

وصال امام رضا(ع): نرم افزار برگزيده‌ي دومين جشنواره‌ي آثار مكتوب با موضوع امام رضا(ع) و حضرت معصومه (س) 

گفتني‌ها:

ــ مسير رفت: آن بالا، چقدر زاويه‌ي ديد گسترده مي‌شود؛ آدم مي‌تواند تمام دور دست‌ها را ببيند...

ــ مسير برگشت: شهري باران زده را رد مي‌كنيم... دلتنگ باران مي‌شوم...

 

 

نوشته شده توسط کوثر در روز دوشنبه 28 آبان1386 ؛ ساعت 23:48 |

شنبه ۱۳/۵
يكي دو روز ِ مانده به اردو، تقريبا در دفتر توسعه سپري مي‌شود... همه‌اش گير طراحي يكي دو صفحه كاغذم! -البته اين هيچ ربطي به استعداد و اين‌ها ندارد و صرفا به خاطر حساسيتي است كه در كارها دارم و ظرافتش!-

سه شنبه ۱۶/۵
امروز، موعد مقرر است و كم‌كم آماده مي‌شوم بروم دفتر توسعه... شيرازي‌ها اولين نفراتي هستند كه مي‌رسند. وارد دفتر كه مي‌شوي اصلا فكر نمي‌كني كسي آن‌جا باشد، از بس كه سكوت همه جا را فراگرفته و جيك از رفقايمان در نمي‌آيد.  عطر نماز و منتظر و پرستوی دل از جمله بلاگرهاي شيرازي حاضر در اردو هستند.
بعد از صرف ناهار(حسابي نمك‌گير دفتر توسعه شديم در اين سفر!) به اردوگاه مي‌رويم: سازمان ملي جوانان قم، انتهاي خاك‌فرج... تا شب، تهراني‌ها و چند نفر ديگر از قم و تبريز به جمع‌مان اضافه مي‌شوند. جالب است كه در اين ميان، شقایق را مي‌بينم. از بچه‌هاي دبيرستانمان و تك‌خوان گروه تواشيح‌مان... يادش بخير! حالا براي خودش يك پا خبرنگار شده است؛ ولي مثل همان روزها گرم است و صميمي و پرحرارت. هم‌رشته‌ درآمديم و هم‌زمان هم فارغ‌التحصيل شده‌ايم!

شب اول گرد هم مي‌نشينيم جهت معارفه: نام و نام خانوادگي و نام وبلاگ و آيدي و ميزان تحصيلات و بعضا سن.(توجه داريد كه سن خانم‌ها از موضوعات همواره سِكرت بوده و در اين جمع برخي- از جمله بنده- اغفال شدند و سنشان را لو دادند كه همه‌اش تقصير اين تهراني‌ها بود!)
برنامه‌ها رسما از صبح روز چهارشنبه با كلاس پربار جناب آقاي دكتر مؤذن آغاز مي‌شود... صبح‌ها دو كلاس و بعدازظهرها نيز دو كلاس ديگر برگزار مي‌شود و در انتهاي هر كلاس هم پرسش و پاسخ به اضافه‌ي پذيرايي! 

حواشي امور هميشه از اصلش ماندگارتر مي‌شوند؛ مثل حواشي همين اردو.
روز پنجشنبه(۱۸/۵) فراموش نشدني است! صبح مي‌رويم مسجد مقدس جمكران(جاي شما خالي!). صبحانه هليم است (باز هم جايتان خالي!) و اضافي آن را كاسه كاسه مي‌دهيم به ملت زائر و مسافر... بعد مي‌برندمان به جايي كوهستاني و تفريحي كه اسمش را گذاشته‌اند دهكده و ِسف. معنايش چيست و چرا اين اسم را برايش انتخاب كرده‌اند نمي‌دانم؛ همين قدر مي‌دانم كه هوايش عالي است و البته سخنان سركار خانم علاسوند از آن عالي‌تر!
از ساعت ۱ بعدازظهر منتظر ناهار مي‌شويم. ماشين حامل ناهار، به دلايلي مثل مسير اشتباه و خرابي، دير مي‌رسد. هر چه خودداري مي‌كنيم و زبان به دهان مي‌گيريم و خودمان را از جمع دور مي‌كنيم كه قار و قور شكممان ضايعمان نكند، فايده ندارد؛ تا ساعت دو، دو و نيم كه ديگر اين حالت به همه سرايت مي‌كند و دست از تظاهر و انكار مي‌كشيم. همه يك‌دل مي‌شويم و بحث مي‌كنيم بر سر اين كه چي شده كه ما را مي‌آورند در يك جاي دور از شهر كه صدايمان به جايي نمي‌رسد و بعد هم ناهاري در كار نيست!... كم‌كم مي‌رسيم به اخفائات پشت صحنه‌! در عرض چند دقيقه بين همه چيز ارتباط برقرار مي‌شود. بين اين كه اين‌جا موبايل‌ها آنتن نمي‌دهد... و برخلاف روز قبل، بهمان تغذيه‌ي نيم روز نداده‌اند... و امروز پنجشنبه است... و استاد كلاس بعدازظهرمان يك روحاني سيد است... و از درختان زردآلويي كه ديشب وصفش را شنيده بوديم خبري نيست(براي كسب اطلاعات بيشتر بايد در اردو مي بوديد!) و... و ارتباط همه‌ي اين‌ها با ما، وبلاگ‌نويسان نخبه(!!!)... بعضي كه حالشان وخيم‌تر است دچار توهم مي‌شوند و بعضي هم از طرف جمع وصيت‌نامه‌اي مي‌نويسند تا عبرت آيندگان شود!!!
و خلاصه اين وضع ادامه دارد تا ساعت ۳ كه به سلامتي چلومرغ‌مان مي‌رسد و در عرض چند ثانيه همه چيز به حالت عادي خود برمي گردد؛ از جمله توهمات!

شب آخر، جشني مي‌گيريم به مناسبت عيد مبعث و تولد گل سرخ. (بعدش افسوس خودم كه چرا نگفتم تولد من هم هست! كي به كي بود؟! حالا گيريم كه تولدمان هم پنج شش ماه پس و پيش مي‌شد؛ طوري نمي‌شد كه!)

تولد گل سرخ

علي‌رغم اين كه خيلي‌هامان از قبل هيچ شناختي نسبت به هم نداشتيم و حتي نام وبلاگ‌هاي يكديگر را هم نشنيده‌ايم اما همه با هم رفيق شده‌ايم؛ آن‌قدر كه شب نشيني‌هايمان مي‌شود محفل نقل خاطرات با حضور خانم‌ها نقوي و شريعتمدار(از دفتر زنان و خانواده‌ي رياست جمهوري). 

يك‌شنبه ۲۱/۵
ديشب را به مقصد شيراز در راه بودم. درست مثل وقت آمدن خلوت است و باز هم دو صندلي براي يك نفر! دائم اردو و بچه‌ها و اتفاقات و جريانات آن از ذهنم مي‌گذرد (البته منظورم از "دائم" همان نيم ساعتي است كه در راه برگشت بيدارم! )
برخي چهره‌ها فراموشم نمي‌شوند. شهيده و نجابت و آرامشش. كوثر و دوقلوهايش. سادات موسوي و محمدجواد پرانرژي‌اش كه يك در ميان، كلامش اين بود: اتيته (جهت اطلاع از معناي دقيق اين كلمه و مصداقش هيچ كمكي نمي‌توانم بكنم!)  سركار خانم نقوي و يك‌رنگي و بي‌ريايي‌اش –كه قبل‌ترها هم در موردش گفته بودم-. حميده و پاكي‌اش. پرستوي دل و صبوري و فهم و دركش. راضيه و كوچولوي دو ماهه‌اش و خواهر صبور و همراهش. منتظر و م.ك و بامعرفتي‌شان. فاطمه و برگه‌هاي حضور و غياب و روحيه‌ي حساسش. هاجر و متانتش. نجمه و وقارش. زينب و سكوت و ادبش. فاطمه و چابكي و خونسردي‌اش. گلدختر و گل‌دختري‌اش! ... ... و آقايان فضل‌الله‌نژاد و پسرش. منبرنت و شور زدنش. احسان‌بخش و سردبيري خط خطي‌اش(!). سرداربی‌قالی و ملانقطي بودنش. اجرایی و جيم شدنش. فخري و كم‌حرفي‌اش. بهرامي و رندي‌اش(!)... (جهت كسب اطلاعات بيش‌تر مي‌توانيد كليك كنيد!)

دلتنگ دوستان مي‌شوم. تجربه‌ها را ارج مي‌نهم و دوستان را به خاطر مي‌سپارم. پلك‌هايم سنگين مي‌شود و... 

سفر، خوشمزه است و وقتي پشت سرش جريان غير منتظره‌اي مثل الحاق به يك مجموعه‌ي جديد باشد، خوشمزه‌تر مي‌شود؛ به خوشمزگي همان چلومرغ بعد از چند ساعت گرسنگي!

ضمنا گزارش‌هاي اردو رو مي‌تونيد از اينجا پي‌گيري كنيد.

نوشته شده توسط کوثر در روز سه شنبه 23 مرداد1386 ؛ ساعت 12:59 |

چهارشنبه ۱۰/۵
مسافرم و توپم پر است. با يک آدم صبور صحبت مي‌کنم، خالي مي‌شوم و آماده‌ي سفر!
بايد بروم قم براي امتحانات. مي‌روم، اما نه براي امتحانات؛ اول از همه مي‌روم که رفته باشم! بعد مي‌روم که آب و هوايي عوض کنم؛ زيارتي داشته باشم و ديداري تازه کنم.
از دم در ترمينال عده‌اي ايستاده‌اند و التماس مي‌کنن: تهران، قم، اصفهان... من از قبل بليط دارم. درست مثل سال پيش اتوبوس‌ها خلوتند. دو صندلي براي يک نفر؛ مثل من! انگار سهميه‌بندي تأثيري بر اين قسمت از حمل و نقل نداشته است؛ نه شلوغ است و نه قيمت‌ها افزايش داشته!
در اتوبوس جاگير مي‌شوم؛ ولي اين بار بي هيچ احساسي! نه احساس غرور و استقلال از سفر کردن به تنهايي و نه احساس تنهايي... نه ذوقي و نه اضطرابي... عينهو سيب زميني! مثل اين است که از دم در خانه،‌ سوار اتوبوس‌هاي شهري شده‌ام و دارم مي‌روم به سمت دانشگاه؛ اما کمي دورتر!!!
هنوز حرکت نکرده، «اخراجي‌ها» مهمان اتوبوس مي‌شوند. اين بار به قصد تفريح نگاه مي‌کنم؛ بيش‌تر مي‌خندم و کم‌تر تأسف مي‌خورم! هنوز فيلم به نيمه نرسيده که پلک‌هايم روي هم مي‌افتد تا وقت شام و نماز(اصولا در اتوبوس هيچ کاري مفيدتر از خوابيدن نيست!).
ساعت ۱۰ که مي‌شود نماز خوانده و شام خورده سوار اتوبوس مي‌‌شويم... همه خوابند و من در انديشه‌ي اين که چرا خوابم نمي‌برد! به ناچار مشغول نوشتن مي‌شوم؛ زير نور کم رمق موبايل و روي يک تکه کاغذ که انگار خدا رسانده -خيلي کم پيش مي‌آيد که دفترچه‌اي دم دست نداشته باشم- مشغول نوشتن هستم که اس ام اسي مي رسد و زهره‌ام مي‌ترکد و احتمالا چرت يکي دو نفر را هم پاره مي‌کند!...
(از معدود اتوبوس‌هايي است که به قاعده خنک است و در آن –به جاي ديمبيلي دامبو- موسيقي سنتي پخش مي شود و ساعت و تاريخش به روز است!)
... مي‌روم که بخوابم!

پنجشنبه ۱۱/۵
از اتوبوس که پياده مي‌شوي، رانندگان قمي اجازه نمي‌دهند احساس غربت کني! فصل امتحانات جامعةالزهرا را مي‌دانند و طلابش را از بين مسافرين تشخيص مي‌دهند. اولين گزينه‌ي پيشنهادي آن‌ها حرم است و بعد جامعةالزهرا! چانه مي‌زنم و يکي‌شان را به هزار تومان راضي مي‌کنم...
شهر، يک دست سياه‌پوش شده است. امروز روز تشيع پيکر پاک مرحوم آيت الله مشکيني است.
نفس عميقي مي‌کشم. احساس خوبي دارم. انگار بعد از يک تنگي ِ نفس طولاني، ماسک اکسيژن زده‌ام! چقدر شيراز هوايش سنگين شده بود. اين‌جا ديگر براي خودت کسي هستي؛ هر چند بي نام و نشان! اما هستي و صرف بودنت و آن چه هستي مهم است نه چيز ديگر!!!

ساعت ۵:۳۰ صبح است که مي‌رسم به جامعه(جهت اطلاع از جزئيات بيشتر سفر، مي‌توانيد به دفترچه‌ي خاطراتم رجوع كنيد!  ) ساعت ۱۱ اولين امتحان را داده‌ام. با گلدختر قراري گذاشته‌ايم و بعد از مدتي طولاني ديداري تازه مي‌كنيم... زيارت نامه‌اي مي‌خوانيم و بعد از يك ساعت صحبت و تعريف، مي‌رويم به سمت دفتر توسعه... دفتر توسعه‌ي وبلاگ ديني.
كوچه‌اي باريك و دري سبز رنگ.... "آقاي..." با دوچرخه‌اش سر مي‌رسد(جهت كسب اطلاعات دقيق‌تر در مورد "..." مي‌توانيد تحقيق كنيد!) -شايد يكي از دلايل استفاده از دوچرخه به جاي ماشين، همين باريك بودن كوچه باشد!(چه حسن تعليلي!)-
وارد دفتر كه مي‌شوم اطراف را برانداز مي‌كنم تا نام و نشاني از دفتر توسعه پيدا كنم. تلاشم مؤثر واقع مي شود. يك پلات چند در چند(!):

ديني بلاگ

بعد از كمي تأخير (۲ ساعت!) جلسه‌اي برپا مي‌شود... قرار است اردويي برگزار شود تخصصي، ویژه‌ي بانوان وبلاگ‌نويس به اسم طهورا. براي وبلاگ‌نويسان سرتاسر كشور. عناوين كلاس‌ها و نام اساتيدش آدم را وسوسه مي‌كند. جلسه كه تمام مي‌شود من تازه كمي در جريان اردو قرار مي‌گيرم!
گلدختر پيشنهاد مي‌كند بعد از اتمام امتحاناتم، در قم بمانم تا هم در اردو شركت كنم و هم كمكش باشم. قبول مي‌كنم. قبول مي‌كنند و مي‌شوم وردست گلدختر...

چون شرح سفر طولانيه، ناچار بايد بگم:
ادامه دارد...

نوشته شده توسط کوثر در روز یکشنبه 21 مرداد1386 ؛ ساعت 23:11 |