اگر هم از طریق فیدخوان، مطالب این وبلاگ را پیگیری میکردید، این آدرس را جایگزین فید قبلی کنید.
البته چیزی عوض نشده است؛ فقط جای نوشتهها عوض شده، وگرنه نویسندهی آن یکی وبلاگ هم، همین کوثر است، با همان افکار و عقاید.
از بچگی توی گوشش میخوانند «مرد که گریه نمیکنه». بعد برای اینکه مردانگیاش را ثابت کند، بغضش را فرو میدهد و فقط لرزش لبهایش میماند. میماند تا ابد. این یکی درس را خوب یاد میگیرد و میشود عاشق تنهایی…
دیدید توی کارتونها از این دستگاههای طلایاب را نشان میدهد؟ طرز کارش را دیدید؟ هر چی به طلا نزدیکتر میشود، صدایش بیشتر در میآید...
توی کلاس نشسته بود و به درس گوش میداد. داشت به حرفهای استاد فکر میکرد که یکهو خاطرهی چند سال پیشش، سرک کشید وسط حرفهای علمی استاد. هنوز خاطره کامل نشده بود که یک سؤال از گوشهی ذهنش پرید وسط خاطره و حرفهای علمی استاد. همینطور که داشت توی ذهنش، به سؤال، جواب میداد، یکییکی بقیهی خاطرهها و حرفها و سؤالها و دیدهها و شنیدهها و ایدهها و ... سرک کشیدند و آمدند وسط سرش. آنقدر سر و صدا کردند که بقیه را هم خبر کردند...
سال سوم دبیرستان بودم که با خواهرم هممدرسهای شدهایم و پاتوقمان هم دفتر امور تربیتی مدرسه. دهه فجر که میرسید حسابی سرمان شلوغ میشد. یک شعری داشتم که از سال سوم ابتدایی، هر سال دههی فجر آن را به صورت دکلمه اجرا میکردم! آن سالهایی که من و آبجی هممدرسه بودیم، من اجرایش میکردم و سالهایی که هر کدام توی یک مقطعی بودیم، هر دو توی مدرسههایمان اجرایش میکردیم. شعر طولانی و جالبی بود که ایران را به باغ و امام را به باغبان تشبیه کرده بود و وقایای قبل از تبعید امام و زمان تبعید و بعد از آن و نهایتا انقلاب را شرح میداد. هیچوقت هم نه نام نویسندهاش را پیدا کردهام و نه حتی متن کاملش را...
راستش، آن روز نفهمیدم؛ اما الان چند سال است که این شده وِرد زبانم: «زندگی همهاش تکرار است و یادآوری»