تبليغاتX
دنیای راه راه

گمان نکنم اینجا دیگر به روز بشود. اگر خواننده‌ی این وبلاگ بوده‌اید، از این به بعد خواننده‌ی این یکی وبلاگ باشید!

اگر هم از طریق فیدخوان، مطالب این وبلاگ را پیگیری می‌کردید، این آدرس را جایگزین فید قبلی کنید.

البته چیزی عوض نشده است؛ فقط جای نوشته‌ها عوض شده، وگرنه نویسنده‌ی آن یکی وبلاگ هم، همین کوثر است، با همان افکار و عقاید.

نوشته شده توسط کوثر در روز سه شنبه 29 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 23:57 |

از بچگی توی گوشش می‌خوانند «مرد که گریه نمی‌کنه». بعد برای اینکه مردانگی‌اش را ثابت کند، بغضش را فرو می‌دهد و فقط لرزش لب‌هایش می‌ماند. می‌ماند تا ابد. این یکی درس را خوب یاد می‌گیرد و می‌شود عاشق تنهایی…

نوشته شده توسط کوثر در روز سه شنبه 18 فروردین1388 ؛ ساعت 8:39

دیدید توی کارتون‌ها از این دستگاه‌های طلایاب را نشان می‌دهد؟ طرز کارش را دیدید؟ هر چی به طلا نزدیک‌تر می‌شود، صدایش بیشتر در می‌آید...

نوشته شده توسط کوثر در روز جمعه 16 اسفند1387 ؛ ساعت 22:42

دو روزه یه جور عجیبی شدم. همه‌ش بازگشت دارم به گذشته. به یه زمان‌‌ها و مکان‌هایی که حتی نمی‌دونم کی هست و کجاست. یه چیزی منو می‌کشونه به گذشته، ولی قبل از رسیدن به مقصد، وسط راه رهام می‌کنه و فقط یه حس آشنا برام می‌ذاره...

...

نوشته شده توسط کوثر در روز یکشنبه 11 اسفند1387 ؛ ساعت 7:28

توی کلاس نشسته بود و به درس گوش می‌داد. داشت به حرف‌های استاد فکر می‌کرد که یکهو خاطره‌ی چند سال پیشش، سرک کشید وسط حرف‌های علمی استاد. هنوز خاطره کامل نشده بود که یک سؤال از گوشه‌ی ذهنش پرید وسط خاطره و حرف‌های علمی استاد. همین‌طور که داشت توی ذهنش، به سؤال، جواب می‌داد، یکی‌یکی بقیه‌ی خاطره‌ها و حرف‌ها و سؤال‌ها و دیده‌ها و شنیده‌ها و ایده‌ها و ... سرک کشیدند و آمدند وسط سرش. آن‌قدر سر و صدا کردند که بقیه را هم خبر کردند...

نوشته شده توسط کوثر در روز پنجشنبه 8 اسفند1387 ؛ ساعت 23:56

اتفاقات جدیدی توی زندگی‌ام افتاده که فی نفسه ناراحت کننده‌اند؛ اما روی‌هم رفته باید می‌افتادند تا یک روزی مثل امروز، خوشحال باشم از اینکه اتفاقات جدیدی توی زندگی‌ام افتاده است!

این مطلب ادامه ندارد. کلیک نکنید!

نوشته شده توسط کوثر در روز سه شنبه 6 اسفند1387 ؛ ساعت 21:59

لیلا ساکن ایران نبود و تا آن موقع تجربه‌ی شرکت توی راهپیمایی‌ها را نداشت، برای همین آن سال که ایران بودنش مصادف شده بود با ۲۲ بهمن، تأکید داشت راهپیمایی را تجربه کند. از قضا آن سال باران تندی هم می‌آمد. چترهایمان را برداشتیم و راه افتادیم...

کلیک رنجه نمایید

نوشته شده توسط کوثر در روز دوشنبه 21 بهمن1387 ؛ ساعت 12:15

سال سوم دبیرستان بودم که با خواهرم هم‌مدرسه‌ای شده‌ایم و پاتوق‌مان هم دفتر امور تربیتی مدرسه. دهه فجر که می‌رسید حسابی سرمان شلوغ می‌شد. یک شعری داشتم که از سال سوم ابتدایی، هر سال دهه‌ی فجر آن را به صورت دکلمه اجرا می‌کردم! آن سال‌هایی که من و آبجی هم‌مدرسه بودیم، من اجرایش می‌کردم و سال‌هایی که هر کدام توی یک مقطعی بودیم، هر دو توی مدرسه‌هایمان اجرایش می‌کردیم. شعر طولانی و جالبی بود که ایران را به باغ و امام را به باغبان تشبیه کرده بود و وقایای قبل از تبعید امام و زمان تبعید و بعد از آن و نهایتا انقلاب را شرح می‌داد. هیچ‌وقت هم نه نام نویسنده‌اش را پیدا کرده‌ام و نه حتی متن کاملش را...

احتمالا ادامه‌اش را که بخوانید، آخرش می‌رسید به یک بازی!

نوشته شده توسط کوثر در روز پنجشنبه 17 بهمن1387 ؛ ساعت 9:54

اسم و فامیلش را یادم نیست؛ اما جمله‌اش خوب به خاطرم مانده است.
گفتم: خسته‌ام. می‌خواهم بروم خانه. همه‌ی این مباحث تکراری است. قبلا هم جای دیگر همین چیزها را خوانده‌ام.
سرش را بلند نکرد. خونسرد بود همیشه. همان‌طور که برگه‌های روز میزش را مرتب می‌کرد، گفت: خانم کوثر! زندگی همه‌اش تکرار است؛ همه‌اش تذکر است و یادآوری.

راستش، آن روز نفهمیدم؛ اما الان چند سال است که این شده وِرد زبانم: «زندگی همه‌اش تکرار است و یادآوری»

این مطلب ادامه ندارد. لازم نیست دیگر اینجا را بخوانید!

نوشته شده توسط کوثر در روز یکشنبه 6 بهمن1387 ؛ ساعت 9:23

یکی بود، یکی نبود. یه جوونی بود، اسمش مسیلمه بود. این جوون شنیده بود که یک نفر هست توی مدینه که ادعای نبوت داره و اسمش هم محمده. با بزرگتراش پاشد رفت ببینه این آقای پیامبر کیه و چی می‌گه. وقتی رفت و دیدش و حرفاش رو شنید، بهش ایمان آورد و مسلمون شد. بعد که داشت برمی‌گشت به شهر خودشون، باد جوونی افتاد تو کله‌ش و گفت: «حالا که توی این دنیای وانفسا و این مشکلات اشتغال و ازدواج، دستمون به جایی بند نیست، چطوره به جای دست و پا کردن پارتی، خودم اشتغال‌آفرینی کنم و یه کمی هم معروف بشم؟! بالاخره یه دختر، همسری یه پیامبر رو به همسری یه آسمون‌جلی مثل من ترجیح می‌ده. اصلا مگه من چی‌ام از محمد کمتره؟!»
نوشته شده توسط کوثر در روز پنجشنبه 19 دی1387 ؛ ساعت 20:54