تبليغاتX
دنیای راه راه

استغفرالله! ما که به همچین چیزهایی اعتقاد نداریم، ولی می‌گویند آن‌ور آبی‌ها همه‌اش «زن» و «مرد» می‌کنند و انجمن حمایت از زنان می‌سازند و فمینیست می‌شوند و به «زن» لقب «جنس دوم» می‌دهند. البته ما فرهیخته‌ایم و فمینیسم‌ناپذیر! و خوب می‌دانیم که جامعه متشکل از «زن» و «مرد» است و منظور از «ملت» و «مردم» و «آدم‌ها»، هم زنان هستند و هم مردان...
نوشته شده توسط کوثر در روز دوشنبه 24 فروردین1388 ؛ ساعت 9:30
وقتی یک نفر بر حسب اتفاق، یا حالا بی‌احتیاطی خودش، می‌افتد توی استخری، رودخانه‌ای، چیزی؛ بقیه نمی‌آیند همان‌جا برایش کلاس درس بگذارند که «خوبه، آفرین، یه کمی خودتو شل کن، دست و پا نزن، نترس الان میای روی آب»، یا «صبر کن حالا که توی آبی بیام شنا یادت بدم که غرق نشی!»...

نوشته شده توسط کوثر در روز سه شنبه 18 فروردین1388 ؛ ساعت 8:40

تا به حال چند بار از ته دل آرزو کرده‌ام که ای کاش پسر بودم. تعداد دفعاتش را یادم نمی‌آید، اما دو بارش را مطمئنم. بار اولش را هم یادم نمی‌آید چرا و کِی! ولی بار دوم را به خاطر تکرار شدنش یادم هست و آن هم وقتی بود که داشتم از نگاه تیز و هرزه‌ی یک جنس مذکر فرار می‌کردم.
این مطلب رونوشتی است از این یکی!
نوشته شده توسط کوثر در روز سه شنبه 13 اسفند1387 ؛ ساعت 12:24
به مسخره کردن بعضی آدم‌ها عادت کرده‌ایم، بدون اینکه بدانیم چرا باید به این چیزها بخندیم.

از بچگی عادت کرده‌ایم به کسی که «به هر دلیلی» زمین می‌خورد بخندیم. این که کسی با مُخ بیاید زمین، عجیب بهمان حال می‌دهد، مخصوصا وقتی با چند تا از رفقا باشیم و مخصوصا‌تر وقتی آن طرف، یکی از اساتید یا هم‌کلاسی‌های از دماغ فیل‌ افتاده‌مان باشد. چرا؟ خودمان هم نمی‌دانیم...

تازه عادت بدتر از این هم داریم. ببینید!

نوشته شده توسط کوثر در روز دوشنبه 28 بهمن1387 ؛ ساعت 18:7

نوشته شده توسط کوثر در روز سه شنبه 22 بهمن1387 ؛ ساعت 20:58

درباره‌ی انقلاب و حوادث قبل و بعدش همه‌مان کم و بیش چیزهایی شنیده‌ایم. ولی مسلم است که این‌ها همه‌ی آن واقعیت‌هایی نیست که وجود داشته و اتفاق افتاده است.

وقتی حرف از انتقال ارزش‌های نسل اول به نسل سوم پیش می‌آید، از خودم می‌پرسم چه چیزهای مهمی بوده که باید به ما می‌رسیده، اما نرسیده است؟

ادامه‌اش اینجاست


نوشته شده توسط کوثر در روز دوشنبه 21 بهمن1387 ؛ ساعت 12:14

هر روز که خبر یک حمله‌ی جدید به غزه پخش می‌شود، تا یکی دو روز صداوسیما و بعضی منبرها و تریبون‌ها از نام غزه پر می‌شود و بعد همه چیز برمی‌گردد به همان حالت عادی خودش؛ همه چیز، جز زندگی مردم غزه...

نوشته شده توسط کوثر در روز یکشنبه 8 دی1387 ؛ ساعت 17:21

قبل از ورود به دانشگاه تصورم از آنجا یک محیط کاملا علمی بود. با خودم خیال می‌کردم که توی دانشگاه هر روز باید یک تحقیق انجام بدهیم و هی مقاله بنویسیم! خیال می‌کردم رقابت علمی شدیدی بین دانشجوها هست و…

ادامه‌ی این متن را اینجا بخوانید

نوشته شده توسط کوثر در روز جمعه 6 دی1387 ؛ ساعت 21:28

اغلبِ مدیرها آدم‌های راضی‌ای هستند؛ راضی از زیرمجموعه‌شان و نتایج کارهایی که انجام می‌دهند. البته نارضایتی ِ نسبی، همیشه هست؛ اما اغلب، از کلیت مجموعه و کارهایشان راضی هستند.

حتما برایتان پیش آمده که از یک مدیر به خاطر نارسایی در سازمانش، یا مثلا از مسئول برگزاری یک همایش یک روزه انتقاد کنید و در جواب با رضایت آن‌ها روبه‌رو شوید. شاید حتی خیلی اوقات با خودمان فکر کرده‌ایم که این مدیر یا مسئول چقدر انتقادناپذیر است؛ اما...

«اما»یش را اینجا نوشتم

نوشته شده توسط کوثر در روز پنجشنبه 5 دی1387 ؛ ساعت 14:19


حتما دیگر تا حالا قضیه‌ی آن لنگه‌کفش‌هایی را که خبرنگار عراقی نثار بوش کرد، شنیده‌اید.
دیشب وقتی خبرش را شنیدم، خدایی‌اش اولش خیلی کیف کردم! بعد به عواقبی که در انتظار الزیدی، خبرنگار عراقی، است فکر کردم. امروز شجاعتش و نتیجه‌ی این شجاعت مشغولم کرده بود، مخصوصا وقتی این را خواندم...

بقیه‌اش را اینجا نوشته‌ام

نوشته شده توسط کوثر در روز سه شنبه 26 آذر1387 ؛ ساعت 22:26