از بچگی عادت کردهایم به کسی که «به هر دلیلی» زمین میخورد بخندیم. این که کسی با مُخ بیاید زمین، عجیب بهمان حال میدهد، مخصوصا وقتی با چند تا از رفقا باشیم و مخصوصاتر وقتی آن طرف، یکی از اساتید یا همکلاسیهای از دماغ فیل افتادهمان باشد. چرا؟ خودمان هم نمیدانیم...
وقتی حرف از انتقال ارزشهای نسل اول به نسل سوم پیش میآید، از خودم میپرسم چه چیزهای مهمی بوده که باید به ما میرسیده، اما نرسیده است؟
هر روز که خبر یک حملهی جدید به غزه پخش میشود، تا یکی دو روز صداوسیما و بعضی منبرها و تریبونها از نام غزه پر میشود و بعد همه چیز برمیگردد به همان حالت عادی خودش؛ همه چیز، جز زندگی مردم غزه...
قبل از ورود به دانشگاه تصورم از آنجا یک محیط کاملا علمی بود. با خودم خیال میکردم که توی دانشگاه هر روز باید یک تحقیق انجام بدهیم و هی مقاله بنویسیم! خیال میکردم رقابت علمی شدیدی بین دانشجوها هست و…
اغلبِ مدیرها آدمهای راضیای هستند؛ راضی از زیرمجموعهشان و نتایج کارهایی که انجام میدهند. البته نارضایتی ِ نسبی، همیشه هست؛ اما اغلب، از کلیت مجموعه و کارهایشان راضی هستند.
حتما برایتان پیش آمده که از یک مدیر به خاطر نارسایی در سازمانش، یا مثلا از مسئول برگزاری یک همایش یک روزه انتقاد کنید و در جواب با رضایت آنها روبهرو شوید. شاید حتی خیلی اوقات با خودمان فکر کردهایم که این مدیر یا مسئول چقدر انتقادناپذیر است؛ اما...
حتما دیگر تا حالا قضیهی آن لنگهکفشهایی را که خبرنگار عراقی نثار بوش کرد، شنیدهاید.
دیشب وقتی خبرش را شنیدم، خداییاش اولش خیلی کیف کردم! بعد به عواقبی که
در انتظار الزیدی، خبرنگار عراقی، است فکر کردم. امروز شجاعتش و نتیجهی
این شجاعت مشغولم کرده بود، مخصوصا وقتی این را خواندم...