تبليغاتX
دنیای راه راه
به مسخره کردن بعضی آدم‌ها عادت کرده‌ایم، بدون اینکه بدانیم چرا باید به این چیزها بخندیم.

از بچگی عادت کرده‌ایم به کسی که «به هر دلیلی» زمین می‌خورد بخندیم. این که کسی با مُخ بیاید زمین، عجیب بهمان حال می‌دهد، مخصوصا وقتی با چند تا از رفقا باشیم و مخصوصا‌تر وقتی آن طرف، یکی از اساتید یا هم‌کلاسی‌های از دماغ فیل‌ افتاده‌مان باشد. چرا؟ خودمان هم نمی‌دانیم...

تازه عادت بدتر از این هم داریم. ببینید!

نوشته شده توسط کوثر در روز دوشنبه 28 بهمن1387 ؛ ساعت 18:7

نوشته شده توسط کوثر در روز سه شنبه 22 بهمن1387 ؛ ساعت 20:58

لیلا ساکن ایران نبود و تا آن موقع تجربه‌ی شرکت توی راهپیمایی‌ها را نداشت، برای همین آن سال که ایران بودنش مصادف شده بود با ۲۲ بهمن، تأکید داشت راهپیمایی را تجربه کند. از قضا آن سال باران تندی هم می‌آمد. چترهایمان را برداشتیم و راه افتادیم...

کلیک رنجه نمایید

نوشته شده توسط کوثر در روز دوشنبه 21 بهمن1387 ؛ ساعت 12:15

درباره‌ی انقلاب و حوادث قبل و بعدش همه‌مان کم و بیش چیزهایی شنیده‌ایم. ولی مسلم است که این‌ها همه‌ی آن واقعیت‌هایی نیست که وجود داشته و اتفاق افتاده است.

وقتی حرف از انتقال ارزش‌های نسل اول به نسل سوم پیش می‌آید، از خودم می‌پرسم چه چیزهای مهمی بوده که باید به ما می‌رسیده، اما نرسیده است؟

ادامه‌اش اینجاست


نوشته شده توسط کوثر در روز دوشنبه 21 بهمن1387 ؛ ساعت 12:14

سال سوم دبیرستان بودم که با خواهرم هم‌مدرسه‌ای شده‌ایم و پاتوق‌مان هم دفتر امور تربیتی مدرسه. دهه فجر که می‌رسید حسابی سرمان شلوغ می‌شد. یک شعری داشتم که از سال سوم ابتدایی، هر سال دهه‌ی فجر آن را به صورت دکلمه اجرا می‌کردم! آن سال‌هایی که من و آبجی هم‌مدرسه بودیم، من اجرایش می‌کردم و سال‌هایی که هر کدام توی یک مقطعی بودیم، هر دو توی مدرسه‌هایمان اجرایش می‌کردیم. شعر طولانی و جالبی بود که ایران را به باغ و امام را به باغبان تشبیه کرده بود و وقایای قبل از تبعید امام و زمان تبعید و بعد از آن و نهایتا انقلاب را شرح می‌داد. هیچ‌وقت هم نه نام نویسنده‌اش را پیدا کرده‌ام و نه حتی متن کاملش را...

احتمالا ادامه‌اش را که بخوانید، آخرش می‌رسید به یک بازی!

نوشته شده توسط کوثر در روز پنجشنبه 17 بهمن1387 ؛ ساعت 9:54

بچه‌ها وقتی از سر شیطنت دسته گل به آب می‌دهند، مادرها معمولا به تناسب ابعاد دسته‌گل‌شان، پاسخی برایشان در نظر می‌گیرند؛ از غیظ و نگاه خشم‌آلود تا نوازش‌های سنگین گوش و این‌ها. اما وقتی این دسته‌گل را با همکاری بچه‌ی همسایه‌شان به آب می‌دهند؛ مادرها اغلب دچار بزرگ‌بینی در ابعاد دسته‌گل می‌شوند و غیظشان غلظت پیدا می‌کند. شاید چون از خانم همسایه به خاطر تربیت بد فرزندشان خجالت می‌کشند و احساس می‌کنند بچه با این کارش، دو تا خبط کرده؛ هم دسته‌گل به آب داده و هم آبروی آن‌ها را با این تربیتش ریخته است...

نوشته شده توسط کوثر در روز جمعه 11 بهمن1387 ؛ ساعت 16:12

اسم و فامیلش را یادم نیست؛ اما جمله‌اش خوب به خاطرم مانده است.
گفتم: خسته‌ام. می‌خواهم بروم خانه. همه‌ی این مباحث تکراری است. قبلا هم جای دیگر همین چیزها را خوانده‌ام.
سرش را بلند نکرد. خونسرد بود همیشه. همان‌طور که برگه‌های روز میزش را مرتب می‌کرد، گفت: خانم کوثر! زندگی همه‌اش تکرار است؛ همه‌اش تذکر است و یادآوری.

راستش، آن روز نفهمیدم؛ اما الان چند سال است که این شده وِرد زبانم: «زندگی همه‌اش تکرار است و یادآوری»

این مطلب ادامه ندارد. لازم نیست دیگر اینجا را بخوانید!

نوشته شده توسط کوثر در روز یکشنبه 6 بهمن1387 ؛ ساعت 9:23