از بچگی عادت کردهایم به کسی که «به هر دلیلی» زمین میخورد بخندیم. این که کسی با مُخ بیاید زمین، عجیب بهمان حال میدهد، مخصوصا وقتی با چند تا از رفقا باشیم و مخصوصاتر وقتی آن طرف، یکی از اساتید یا همکلاسیهای از دماغ فیل افتادهمان باشد. چرا؟ خودمان هم نمیدانیم...
وقتی حرف از انتقال ارزشهای نسل اول به نسل سوم پیش میآید، از خودم میپرسم چه چیزهای مهمی بوده که باید به ما میرسیده، اما نرسیده است؟
سال سوم دبیرستان بودم که با خواهرم هممدرسهای شدهایم و پاتوقمان هم دفتر امور تربیتی مدرسه. دهه فجر که میرسید حسابی سرمان شلوغ میشد. یک شعری داشتم که از سال سوم ابتدایی، هر سال دههی فجر آن را به صورت دکلمه اجرا میکردم! آن سالهایی که من و آبجی هممدرسه بودیم، من اجرایش میکردم و سالهایی که هر کدام توی یک مقطعی بودیم، هر دو توی مدرسههایمان اجرایش میکردیم. شعر طولانی و جالبی بود که ایران را به باغ و امام را به باغبان تشبیه کرده بود و وقایای قبل از تبعید امام و زمان تبعید و بعد از آن و نهایتا انقلاب را شرح میداد. هیچوقت هم نه نام نویسندهاش را پیدا کردهام و نه حتی متن کاملش را...
بچهها وقتی از سر شیطنت دسته گل به آب میدهند، مادرها معمولا به تناسب ابعاد دستهگلشان، پاسخی برایشان در نظر میگیرند؛ از غیظ و نگاه خشمآلود تا نوازشهای سنگین گوش و اینها. اما وقتی این دستهگل را با همکاری بچهی همسایهشان به آب میدهند؛ مادرها اغلب دچار بزرگبینی در ابعاد دستهگل میشوند و غیظشان غلظت پیدا میکند. شاید چون از خانم همسایه به خاطر تربیت بد فرزندشان خجالت میکشند و احساس میکنند بچه با این کارش، دو تا خبط کرده؛ هم دستهگل به آب داده و هم آبروی آنها را با این تربیتش ریخته است...
راستش، آن روز نفهمیدم؛ اما الان چند سال است که این شده وِرد زبانم: «زندگی همهاش تکرار است و یادآوری»