تبليغاتX
دنیای راه راه

یکی بود، یکی نبود. یه جوونی بود، اسمش مسیلمه بود. این جوون شنیده بود که یک نفر هست توی مدینه که ادعای نبوت داره و اسمش هم محمده. با بزرگتراش پاشد رفت ببینه این آقای پیامبر کیه و چی می‌گه. وقتی رفت و دیدش و حرفاش رو شنید، بهش ایمان آورد و مسلمون شد. بعد که داشت برمی‌گشت به شهر خودشون، باد جوونی افتاد تو کله‌ش و گفت: «حالا که توی این دنیای وانفسا و این مشکلات اشتغال و ازدواج، دستمون به جایی بند نیست، چطوره به جای دست و پا کردن پارتی، خودم اشتغال‌آفرینی کنم و یه کمی هم معروف بشم؟! بالاخره یه دختر، همسری یه پیامبر رو به همسری یه آسمون‌جلی مثل من ترجیح می‌ده. اصلا مگه من چی‌ام از محمد کمتره؟!»
نوشته شده توسط کوثر در روز پنجشنبه 19 دی1387 ؛ ساعت 20:54

گاهی وقت‌ها عجیب دلم می‌خواهد به قبل برگردم. به حس و حال کودکی. به وقت‌هایی که من کودک بودم، دوستانم کودک بودند، دغدغه‌هایمان کودکانه بود. برگردم به روزهایی که همه چیزمان همان‌طور بود که وانمود می‌کردیم...

ادامه

نوشته شده توسط کوثر در روز پنجشنبه 12 دی1387 ؛ ساعت 14:17

هر روز که خبر یک حمله‌ی جدید به غزه پخش می‌شود، تا یکی دو روز صداوسیما و بعضی منبرها و تریبون‌ها از نام غزه پر می‌شود و بعد همه چیز برمی‌گردد به همان حالت عادی خودش؛ همه چیز، جز زندگی مردم غزه...

نوشته شده توسط کوثر در روز یکشنبه 8 دی1387 ؛ ساعت 17:21

قبل از ورود به دانشگاه تصورم از آنجا یک محیط کاملا علمی بود. با خودم خیال می‌کردم که توی دانشگاه هر روز باید یک تحقیق انجام بدهیم و هی مقاله بنویسیم! خیال می‌کردم رقابت علمی شدیدی بین دانشجوها هست و…

ادامه‌ی این متن را اینجا بخوانید

نوشته شده توسط کوثر در روز جمعه 6 دی1387 ؛ ساعت 21:28

اغلبِ مدیرها آدم‌های راضی‌ای هستند؛ راضی از زیرمجموعه‌شان و نتایج کارهایی که انجام می‌دهند. البته نارضایتی ِ نسبی، همیشه هست؛ اما اغلب، از کلیت مجموعه و کارهایشان راضی هستند.

حتما برایتان پیش آمده که از یک مدیر به خاطر نارسایی در سازمانش، یا مثلا از مسئول برگزاری یک همایش یک روزه انتقاد کنید و در جواب با رضایت آن‌ها روبه‌رو شوید. شاید حتی خیلی اوقات با خودمان فکر کرده‌ایم که این مدیر یا مسئول چقدر انتقادناپذیر است؛ اما...

«اما»یش را اینجا نوشتم

نوشته شده توسط کوثر در روز پنجشنبه 5 دی1387 ؛ ساعت 14:19