تبليغاتX
دنیای راه راه



دایره‌ی دیدش را كه محدود كنی، از دور و برش غافل می‌ماند، حواسش فقط جمع ِ كار خودش می‌شود و «خودش».
غذایش را هم اگر همیشه به موقع آماده كنی، دیگر دغدغه‌ی شكم ندارد.


حالا هر وقت بخواهی راه می‌افتد، هر جا بخواهی می‌بردت، با هر سرعتی كه شما بفرمایی!

نوشته شده توسط کوثر در روز چهارشنبه 12 تیر1387 ؛ ساعت 3:16 |

 

از آن‌جا که بچه‌ی درس‌خوانی بودیم و از طرفی هم زیادی اظهار نظر می‌کردیم و انتقاد، خیال کردند خیلی می‌دانیم و می‌توانیم؛ گفتند بیا بشو مربی حفظ قرآن ببینیم خودت چند مَرده حلاجی!

سال اول زیاد خوب نبود، اما سال‌های بعد، که یک دوره روش تدریس و کلاس‌داری گذراندیم وضع تدریس‌مان بهتر شد. تجربه‌های هرساله هم به کمک‌مان آمد و کیفیت را بالا برد. طوری‌که الآن که یک هفت‌سالی می‌شود توی این کار هستیم، گاهی از چهره‌ی بچه‌ها می‌فهمیم امروز چقدر درس خوانده‌اند و چقدر آماده‌اند!

 

بعضی‌ها می‌گویند مربی سخت‌گیری هستی؛ اما من از سخت‌گیری فقط «راحت نپذیرفتن بهانه‌های درس نخواندن» را یادم هست و سخت‌گیری در این که «کسی به دلیل درس‌نخواندن اجازه‌ی غیبت در کلاس را بخواهد» و سخت‌گیری در «حضور به موقع و سر وقت در کلاس» و این که «اگر کسی با شک و تردید آیه‌ای را بخواند سه نمره ازش کم می‌کنم» (با این شعار که با اطمینان غلط خواندن، بهتر است از با تردید صحیح خواندن!) و چند مورد دیگر که آخری از همه‌شان معروف‌تر و شناخته‌تر شده است و عجیب هم نتیجه می‌دهد!

شاگردانم را که تا به‌حال طیفی از گروه سنی 12 تا 40-50 ساله بوده‌اند، به شدت دوست دارم و گاهی وقتی مشغول قرائت هستند، به همان شیوه‌ی یواشکی، به‌شان نگاه‌های محبت‌آمیز می‌کنم! تعدادی از آن‌ها به رفقای شفیق‌مان تبدیل شده‌اند و رابطه‌ی استاد و شاگردی‌مان، جای خودش را به رابطه‌ی مادر و فرزندی داده است!! شاید در آینده در مورد بعضی خاطرات و ترفند‌های آموزشی‌ام چیزهایی بنویسم.

روز‌هایی که به خاطر یک راهنمایی کوچک، شاهد پیشرفت یکی از بچه‌ها در تسلط به حفظ‌ش هستم، می‌شود بهترین روز عمرم و به معنای واقعی کلمه، در پوست خودم نمی‌گنجم؛ و برعکس، خدا نکند با تدبیری اشتباه، سبب کاهش انگیزه‌ی کسی بشوم که در آن‌صورت مادام‌العمر در عذاب خواهم بود. (همین‌جا از آن دو نفر وبلاگ‌نویس محترم که امیدوارم تنها مشمولین جمله‌ی آخرم باشند، طلب عفو و بخشش و مغفرت و حلالیت و دعای خیر و این‌ها می‌کنم!)

 

این جوگیری آموزش و تدریس، از دو سال پیش به اینترنت هم کشیده شد و نتیجه‌اش شد تشکیل یک کلاس آنلاین که طی آن به حفظ سوره‌های یوسف و لقمان و حجرات و ق و روم پرداختیم. حالا هم اگر خدا بخواهد می‌خواهیم در یک کلاس مجازی از اول قرآن شروع به حفظ کنیم، همراه با ترجمه و امتحانات پایان دوره به‌صورت آنلاین. روزی 2 آیه.

 

¤ همه‌ی این‌ها را گفتم که مطمئن بشوید من خیلی مربی با تجربه‌ای هستم و بیایید در کلاس‌مان ثبت‌نام کنید!!

¤ اگر هم احیانا به حفظ قرآن علاقه‌مندید؛ اما دوست ندارید با ما همراه شوید، (با این که اشتباه می‌کنید که ما را تنها می‌گذارید؛ اما) حتما این توضیحات درخصوص نحوه‌ی حفظ و مشخصات قرآن مناسب حفظ و چگونگی استفاده از ترجمه و نوار و علامت‌گذاری و ... را بخوانید که فکر می‌کنم کمک‌تان خواهد کرد.

 

نوشته شده توسط کوثر در روز سه شنبه 11 تیر1387 ؛ ساعت 0:17 |

 

- می‌دانیم که اینترنت «برای خودش» دنیایی است که در آن هر چه بخواهیم فراهم است؛ از سرتاسر دنیا. می‌توانیم در آن کاربرانی از همه‌ی اقشار را ببینیم؛ از سیاسیون بنام گرفته تا یک خانم خانه‌دار ساده.

- در اینترنت می‌توانیم هر طور که بخواهیم ظاهر شویم، در نقش یک دختر یا پسر، دانشجو یا دکتر، یک اصول‌گرا یا اصلاح‌طلب. می‌توانیم امروز در اینترنت شخصیتی داشته باشیم و فردا شخصیتی دیگر. حتی هر کدام از ما می‌توانیم در آنِ‌واحد چند نفر باشیم! بدون این‌که کسی به ماهیت واقعی ما پی‌ببرد.

- از جنبه‌ی کاربردی و عملی (و نه ارزشی) آزادیم که در اینترنت هر طور می‌خواهیم عمل کنیم، هر جا می‌خواهیم سرک بکشیم و هر چه می‌خواهیم بنویسیم.

- این برای ما مقدور است که هر وقت از نوشته‌ای، یا صفحه‌ای خسته شدیم با یک کلیک، از آن خلاص شویم. یا هر موقع صحبت‌های آنلاین کسی حوصله‌مان را سر برد، با فشار یک دکمه او را خاموش کنیم!

- در اینترنت اختیار تصمیم‌گیری داریم. خودمان تصمیم می‌گیریم که ببینیم، بخوانیم، بگوییم یا نبینیم، نخوانیم و نگوییم. به راحتی به سمت آن‌چه که دوست داریم می‌رویم و به راحتی از آن‌چه که مورد نظرمان نیست خود را خلاص می‌کنیم.

 

درست برخلاف دنیای واقعی!

 

به نظر شما این تفاوت‌ها در دنیای مجازی و عالم واقع (وجود آزادی زیاد در اینترنت و محدود بودن انسان در جامعه‌ی حقیقی به‌واسطه‌ی قوانین اجتماعی و یا ارزش‌های فرهنگی) سبب تضاد رفتاری در دنیای حقیقی می‌شود و یا برعکس به افزایش جسارت افراد و نزدیک شدن هر فرد به «خود»ِ اصلی او کمک می‌کند ؟!

نوشته شده توسط کوثر در روز جمعه 7 تیر1387 ؛ ساعت 19:31 |

شبه داستانکی به بهانه‌ی کنکور!

 

از در که وارد می‌شوم، سلام کرده و نکرده، می‌روم توی اتاقم و در را می‌بندم. مانتو و مقنعه را کناری می‌اندازم و ولو می‌شوم روی تخت. چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم به هیچ چیز فکر نکنم؛ نه به کنکوری که دادم، نه به آن همه درسی که خواندم، نه به سوال‌هایی که جواب ندادم، نه به نتیجه‌ی کنکور و نه به جواب‌هایی که باید به بقیه بدهم.

کسی آهسته در می‌زند. از صدایش می‌فهمم که مادر است. صدای قلبم را می‌شنوم. حتما آمده بپرسد: «چه خبر؟ چه‌‌کار کردی؟ کنکورت رو خوب دادی؟ سؤالا چطور بود؟ بقیه‌ی بچه‌ها چی‌کار کرده بودن؟ قبولی دیگه؟!». قلبم تندتر می‌زند. رو می‌کنم به دیوار و به پهلو می‌خوابم. چشم‌هایم را می‌بندم و پتو را می‌کشم روی سرم.

مادر می‌آید تو و می‌نشیند کنار تختم. دستش را آرام روی بازوام می‌گذارد. منتظر رگبار سؤالاتش می‌شوم.

با مهربانی خاص خودش می‌گوید: «خسته‌نباشی عزیزم!»

چشم‌هایم را زیر پتو باز می‌کنم. چیزی نمی گویم.

 

- پاشو این شربت رو بخور که یه خورده خستگیت در بره!

 

آرام گوشه‌ی پتو را بالا می‌زنم و سرم را بیرون می‌آورم. برمی‌گردم و به چشم‌هایش خیره می‌شوم. مثل همیشه لب‌هایش می‌خندد و صورتش مهربان است. نگاهم از روی لب‌هایش سر می‌خورد روی دستش و می‌افتد به لیوان شربت. بلند می‌شوم و می‌نشینم. لیوان را می‌گیرم و آرام آرام شربت را می‌نوشم و هر از چند لحظه‌ای نگاهش می‌کنم. او هم بی‌هیچ صحبتی، نگاهش را دوخته است به من.

شربت که تمام می‌شود، احساس می‌کنم دوست دارم جواب تک‌تک سؤالات نپرسیده‌اش را بدهم.

 

- مامان!... نمی‌دونم چرا وقتی نشستم سر جلسه، این‌قدر استرس داشتم. تو کنکورای آزمایشی هیچ‌وقت این‌جوری نمی‌شدم. سوالای عمومیش خیلی سخت بود. یه دختره هم کنارم بود که وسطای جلسه شروع کرد گریه کردن. اعصاب همه‌مون رو ریخته بود به هم. تمرکزم رو کلا به هم زد. فکر کنم سؤالای زبان رو گند زدم!

 

مادر لیوان را از دستم می‌گیرد و می‌گذارد روی زمین. چیزی نمی‌گوید. انگار هنوز منتظر ادامه‌ی حرف‌های من است.

سرم را پایین می‌اندازم و با صدایی آرام، مثل بچه‌ای که قبل از تنبیه شدن، ابراز پشیمانی می‌کند و خودش را چنان مظلوم می‌گیرد که دل سنگ هم برایش آب می‌شود، می‌گویم:

 

- مامان! ... اگر قبول نشم چی؟!

 

و بغض می‌پیچد توی گلویم و آن‌قدر فشار می‌دهد که رگ‌های خونی چشمم ملتهب می‌شوند و اشکم را درمی‌آورد!

مادر این‌بار به حرف می‌آید. بازوهایم را در دستانش می‌گیرد و می‌گوید:

 

- اولا که تو درسِت خوبه. خوب هم خونده بودی، انشاءالله قبول می‌شی. بعدش هم، به‌قدر کافی

تلاش کردی، بقیه رو بسپار دست خدا! هر چی خدا بخواهد، همون می‌شه!

 

بغض گلویم را رها می‌کند. سرم را بالا می‌آورم و به مادر نگاه می‌کنم. پیشانی‌ام را می‌بوسد. لیوان شربت را برمی‌دارد، از اتاق بیرون می‌رود و در را آهسته می‌بندد.

چند لحظه چشمم به در می‌ماند.

 

- یعنی... به همین راحتی؟!

 

دراز می‌کشم. دیگر صدای قلبم را نمی‌شنوم. چشم‌هایم را می‌بندم و باز لبخند مادر را می‌بینم.

 

نوشته شده توسط کوثر در روز پنجشنبه 6 تیر1387 ؛ ساعت 12:56 |

هندوانه را ديده‌اي؟ وقتي مي‌خواهي بلندش كني ليز مي‌خورد. يك‌ دستي نمي‌شود. هندوانه‌ي بزرگ كه انتخاب كني توي دستت نمي‌آيد. پوست صاف و ليزش يك طرف، سنگيني‌اش هم يك طرف. هر طرفش را بگيري از دستت سُر مي‌خورد. در مي‌رود. مثل ماهي...

هندوانه را كه مي‌خري به قد و اندازه‌ي خودت هم نگاهي بينداز؛ تا نه كمر تو بشكند نه هندوانه!

نوشته شده توسط کوثر در روز جمعه 31 خرداد1387 ؛ ساعت 20:0 |