اگر هم از طریق فیدخوان، مطالب این وبلاگ را پیگیری میکردید، این آدرس را جایگزین فید قبلی کنید.
البته چیزی عوض نشده است؛ فقط جای نوشتهها عوض شده، وگرنه نویسندهی آن یکی وبلاگ هم، همین کوثر است، با همان افکار و عقاید.
از بچگی توی گوشش میخوانند «مرد که گریه نمیکنه». بعد برای اینکه مردانگیاش را ثابت کند، بغضش را فرو میدهد و فقط لرزش لبهایش میماند. میماند تا ابد. این یکی درس را خوب یاد میگیرد و میشود عاشق تنهایی…
«ما از شهدا هیچی نمیدونیم» … «ما شهدا رو نشناختیم».
تا حالا چند بار این جملهها و امثال این جملهها را شنیدهاید؟ من از
شنیدن این جملههای تکراری متنفرم. از هر چیزی که شهدا را یک جای بلند
بنشاند که دست هیچکسی بهشان نرسد، متنفرم. از اینکه شهدا را پیغمبر و
پیغمبرزاده معرفی میکنند متنفرم.
شهدا هم آدم بودهاند؛ درست مثل خیلی از
کسانی که دور و برمان میبینیم. حالا تو میخواهی دقیقتر باشد بگو:
«آدمهای خوبی بودهاند»؛ ولی به خدا از همین دنیا و همین خاک
سربرآوردهاند. از مریخ نیامده بودند که حالا ما هر وقت حرف از جبهه و
جهاد شد، همان منبر همیشگی را برویم که آره، آن زمان که جنگ بود، چنین
گوهرهایی توی جبهه بودند، چنان انسانهای وارستهای آنجا جنگیدند. و بعد
چند تا خصوصیتی که از شهدا شنیدهایم را بکنیم پتک و بکوبیم سر خودمان که:
بعله! آنها توی دمای n درجه، فلان کیلو تجهیزات با خودشان حمل میکردند و
x کیلومتر پیاده توی رملها و چه میدانم، گِلها راه میرفتند و از خدا
هم غافل نمیشدند...
آقای سپاه که اردوی راهیان نور راه میاندازی؛ آدمها نمیآیند جنوب که چند روز دور هم باشند و خوش بگذرانند و برای نمکش کمی خاک بخورند! میآیند آنجا خودسازی کنند، اقلا تفکر کنند و با سیرهی شهدا مأنوس بشوند. توی سیرهی کدام شهید، به تعویق انداختن نماز اول وقت بوده که توی اردوی «راهیان نور» از اصول مسلم شده است؟
وقتی عملمان با حرفمان یکی نباشد، حرف میشود شعار. حالا قرار است با این شعارها، چه کسانی متحول بشوند؟
دیدید توی کارتونها از این دستگاههای طلایاب را نشان میدهد؟ طرز کارش را دیدید؟ هر چی به طلا نزدیکتر میشود، صدایش بیشتر در میآید...
توی کلاس نشسته بود و به درس گوش میداد. داشت به حرفهای استاد فکر میکرد که یکهو خاطرهی چند سال پیشش، سرک کشید وسط حرفهای علمی استاد. هنوز خاطره کامل نشده بود که یک سؤال از گوشهی ذهنش پرید وسط خاطره و حرفهای علمی استاد. همینطور که داشت توی ذهنش، به سؤال، جواب میداد، یکییکی بقیهی خاطرهها و حرفها و سؤالها و دیدهها و شنیدهها و ایدهها و ... سرک کشیدند و آمدند وسط سرش. آنقدر سر و صدا کردند که بقیه را هم خبر کردند...